سخنرانی ریچارد راجرز در سال 1995 در برنامه ی رادیویی ریث لکچرز ( Reith Lectures) بسیاری از مردم را مات و مبهوت کرد . راجرز آن ها را وادار کرد که شهرها را – گذشته ، حال و آینده ی آن ها را – از دیدگاه و منظری جدید ببینند ، منظری که این پدیده ی آشنا – شهر – را تبدیل به چیزی عجیب و غریب و ناشناخته میکرد . راجرز ، تجربه های روزانه ی زندگی شهری و جذر و مدهای امواج انسانی که صبحگاهان به شهر می ریزند و شبانگاه از آن خارج می شوند را خطرناک توصیف می کرد و در عین حال ، چشم اندازهایی را به سوی آینده می گشود و به این ترتیب حس خارق العاده ی آزادی را عرضه می داشت .
آن چه مبرهن است ، این است که شهرها قبل از هر چیز به مثابه ی ارگانیسم هایی هستند که منابع را می بلعند و مواد زائد تولید می کنند. هرچه شهرها گسترده تر و پیچیده تر می شوند ، وابستگی آن ها به مناطق پیرامونشان بیشتر می گردد و در نتیجه در این کارزار تغییرو تحول آسیب پذیرتر می شوند . شهرها از یک سو باعث غرور ما هستند و از سوی دیگر بلای جان ما. در طبیعت ما تنها موجودات زنده ای نیستیم که شهر می سازند . همان طور که لوئیس توماس درباره ی مورچه ها می نویسد : " آن ها به اندازه ای شبیه انسان هستند که مایه ی شرمساری است. به پرورش قارچ می پردازند ، در نوعی حیاط خلوت به تولید و پرورش شته مبادرت می کنند . برای جنگیدن ارتش درست می کنندو برای ایجاد رعب و وحشت و ایجاد اختلال و سردرگمی میان دشمن از سلاح شیمیایی استفاده می کنند ، به گرفتن اسیر مبادرت می کنند و به طور مداوم به مبادله ی اطلاعات می پردازند . آن ها همه کار می کنند ، تنها به تماشای تلویزیون نمی نشینند . "
مانند همه ی جانواران دیگر که موفق به بقای حیات شده اند ، گونه ی انسان نیز یاد گرفته خود را با محیط پیرامونش تطبیق دهد . اما برخلاف دیگر انواع موجودات ، انسان ها به چیزی به مراتب بیشتر دست یافته اند ، موفقیت انسان ها خارق العاده بوده است . این موفقیت به خاطر قابلیت آن ها در تطبیق دادن محیط با نیازهایشان به گونه ای بوده است که هیچ موجود دیگری نمی تواند با آن برابری کند .
این یک باور دیرینه است که پیشرفت بشریت ، تنها با یکی دو نوسان ، رو به فزونی و رشد داشته است . اما درواقع شواهد اندکی این نظر را تائید می کند ، تمام تمدن های شهری پیشین از بین رفته اند . شاید نخستین آنها ، تمدن هارپا در دره ی ایندوس باشد که به سه هزار و پانصد تا چهارهزار و پانصد سال قبل باز می گردد. تخریب جنگل ها و از بین رفتن یا از بین بردن لایه های حاصلخیر زمین باعث کاهش رطوبت حتی در تابستان گردید و با کاهش ناگهانی میزان بازندگی ، افت باروری زمین و افزایش جمعیت ، جامعه ی هاراپا منبع طبیعی و حیاتی خود را از دست داد و فرو پاشید . در دره ی دجله و فرات نیز شاید حالتی مشابه اتفاق افتاده باشد و همین وضعیت شاید در مکزیک (دوران ماقبل کلمبیا) روی داده باشد ، درست مانند وضعیتی که امروز در بعضی از مناطق کمربند ساحل در آفریقا در حال وقوع است .
دلایبل این فروپاشی ها متعدد هستند . اما همه ی این عوامل به سه متغیر بستگی دارند : جمعیت ، محیط زیست و منابع .
احتمالا در اواخر دوران یخبندان یعنی دوازده هزار سال قبل ، جمعیت کره ی زمین چیزی حدود ده میلیون نفر بوده است . پیدایش کشاورزی و تخصصی شدن حرفه ها و فعالیت های بشر و رشد و توسعه ی شهرها ، رشد سریع جمعیت را به همراه داشته است ، به گونه ای که در دوران توماس مالتوس ، در سال های آغازین انقلاب صنعتی ، جمعیت کره ی زمین تقریبا یک میلیارد نفر بوده است .
حدود سال های 1930 میلادی ، جمعیت به دو میلیارد نفر می رسد . امروز این رقم 8/5 میلیارد نفر می باشد . و تا سال 2025 اگر فاجعه ای رخ ندهد جمعیت دنیا به مرز 5/8 میلیارد نفر خواهد رسید. درحال حاضر ، سالانه نود میلیون نفر به جمعیت زمین افزوده می شود ، یعنی هر دوازده سال معادل جمعیت کشور چین ( که در حال حاضر 2/1 میلیارد نفر می باشد .)
بیشترین میزان رشد جمعیت ، مختص شهرهاست . در سال 1950 میلادی ، بیست و نه درصد جمعیت جهان در شهرها زندگی می کرده اند . این میزان در 1965 سی و شش درصد و در سال 1990به پنجاه درصدارتقا یافته است و پیش بینی می شود تا سال 2025این میزان به شصت درصد برد . میزان رشد سالانه ی جمعیت شهرنشین دنیا بین سال های 1965 تا 1980 حدود 6/2 درصد بوده است . تقریبا تمامی این سیر صعودی متعلق به کشورهای فقیر می باشد، کشورهایی با کمترین میزان منابع و نازل ترین ظرفیت برای جمع آوری و بازیافت زباله ها و مواد زائد خود .
کاملا بدیهی ست که هر چه جمعیت فزونی یابد شرایط بغرنج تر خواهد شد . بیشتر منابع تجدید پذیر هستند و حتی منابع غیر قابل تجدید هستند و حتی منابع غیر قابل تجدید – مانند سوخت های فسیلی – را می توان معمولا جایگزین نمود.مسئله ی اساسی این است که مصرف افسار گسیخته می تواند مانع از حیات منابع و یا باعث تاخیر زیاد این تجدید حیات گردد.
تخریب تدریجی محیط زیست تشدید شده است . آشکارترین وجه آن نحوه ی کاربرد زمین است. بر اساس گزارش سالانه ی سازمان ملل متحد در سال 94-1993 درباره ی محیط زیست از سال 1945 تاکنون 17 درصد اراضی درکل جهان به مقدار کم و بیش آسیب دیده و تخریب شده اند .
کیفیت ها نیز بدتر شده ، بر اساس برآوردهای دولت آمریکا آلودگی هوا تا کنون به میزان 5 تا 10 درصد از تولید کشاورزی آمریکا کاسته است و عواقب این مسئله احتمالا در اروپای مرکزی و چین به مراتب بیشتر و بدتر است . در اواسط قرن آینده (منظور قرن حاضر می باشد ) با تقاضای شدید تامین موادغذایی در نقاط مختلف دنیا مواجه خواهیم بود . شاید تاکنون به یمن انقلاب سبز از دام این معضل گریخته ایم ، اما اقبال تحول جدیدی از این نوع بسیار اندک است . تاکنون مسئله ی اساسی غذا ، توزیع آن بوده است ، از این به بعد دیگر مسئله این نیست . با تغییرات اقلیمی و همچنین تقاضای مداوم و فزاینده ، ممکن است جهان با کمبودمواد غذایی مواجه شود .
در حال حاضر تقاضای جهان نسبت به آب آشامیدنی هر بیست سال دو برابر می شود . با وجود این حتی اگر قادر باشیم که در مصرف آب صرفه جویی کنیم و به گونه ای بهتر از ذخائر آبی استفاده نمائیم ، نباید فراموش کرد که ذخائر موجود آب – در کل جهان – تقریبا از دوره یخبندان تاکنون تغییر نکرده و شهرها باید هر روز دورتر ودورتر منابع آب خود را جستجو کنند. جای تغجب ندارد که جنگ بر سر آب به قدمت تاریخ بشریت است و این مسئله در آینده می تواند بیش از پیش خطرناک باشد .
از سوی دیگر محدودیت های ما در کاهش موادآلاینده در همه جا کاملامشهود است . مسئله ی زباله ها به سرعت می تواند تبدیل به معضلی به همان اهمیت مصرف منابع گردد.
مناطق تخلیه ی زباله که از گستره ی دنیای صنعتی فراتر می رود، حمل و نقل محموله های خطرناک بین مرزها و کشورهای مختلف که هر روز بیشتر و متداول تر می گردد و آلوده شدن بیش از پیش آب های سطحی که به آن وابسته هستیم ، همه گویای این نکته هست که توان و ظرفیت کره ی خاکی در جذب زباله هایی که تولید می کنیم نامحدود نمی باشد.
مسئله ی دیگر باران های اسیدی است که خطری است بالقوه برای تمام کسانی که در معرض بادهای مجتمع های صنعتی قرار دارند . البته این مسئله به لحاظ کاراکتر ، کاملا محلی است و اگر اراده ی سیاسی برای حل آن وجود داشته باشد ، حل آن دور از دسترس نیست . فرسایش لایه ی ازن بسیار جدی تر و خطرناک تر است ، زیرا عواقب و اثرات آن بر متابولیسم انسان بسیار جدی و حتی هشداردهنده می باشد. اما مسئله ی اساسی می تواند اثرات ناشی از تخریب لایه ی ازن روی دیگر ارگانیسم ها و موجودات زنده به خصوص روی فیتوپلانکتن اقیانوس ها باشند.
از سوی دیگر ، با دورنمای دگرگونی آب و هوا که بشر مسبب آن است ، مواجه هستیم . معمولا تغییرات اقلیمی با چنان کندی صورت می گیرد که آن را حس نمی کنیم . حیوانات ، گیاهان واشکال دیگر حیات زمان کافی برای تطبیق خود با محیط یا مهاجرت رادارند . "دره ی تیمز" یکی ازاین نمونه هاست .صدو سی هزار سال قبل، این دره محل زندگی اسب های آبی بوده است . حدود هجده هزار سال پیش گوزن های وحشی وماموت ها مناطق شمالی – که از نواحی قطبی خیلی دور نیستند – را درنوردیده اند و تنها نهصدسال قبل ، فرانسویان سعی کردند تاکستان های جنوب انگلستان را که رقیبی جدی برای فرانسه بودند از بین ببرند.
دوازده هزار سال اخیر از نظر اقلیمی (تغییر شرایط آب و هوایی) دوران نسبتا پایداری بوده است . حتی اگر از قبل از انقلاب صنعتی تا عصر برنز به عقب برگردیم تغییرات آب و هوایی بسیار محدود اتفاق افتاده است، این دگرگونی اقلیمی ناشی از تغییر کاربری زمین و به خصوص قطع درختان و از بین بردن چنگل ها بوده است . اما از دویست و پنجاه سال قبل یعنی آغاز انقلاب صنعتی ، بشر از طریق فعالیت ها و دخل و تصرف هایی که در طبیعت کرده باعث آسیب زدن به کل سیستم آـب و هوایی گردیده است .همه چیز شتاب و سرعت گرفته است .فارغ از بلایی که بر سر زمین آورده ایم ( به عنوان مثال در بریتانیا ، سنگ، آجر و قیر تقریبا ده درصد از خاک این سرزمین را می پوشاند ) ، انسان ها با مصرف کردن سوخت های فسیلی و به ویژه با آتش زدن جنگل ها ترکیبات شیمایی اتمسفر را تغییر داده اند.
هرچند که تردیدهایی به لحاظ علمی وجود دارد ، اما به نظر می رسد با فرآیند تغییرات اقلیمی در سطح جهانی مواجهیم که دو نتیجه ی عمده در پی دارد : نخست ، تغییرات در بارش باران به طوری که در مناطقی باران خواهد بارید که قبل از آن باران نمی باریده یا به ندرت می باریده و برعکس ، و همین طور هوا می تواند سردتر یا گرمتر شود ، هر چند که چنین به نظر می رسد که کل کره ی خاکی می رود تاگرم شدن نسبی راتجربه کد. چنین تغییراتی غالبا درگذشته اتفاق افتاده است. نتیجه ی دوم باعث افزایش ارتفاع سطح آب دریاها خواهد شد. در حال حاضر بالاآمدن سطح آب دریاها در سال بین 5/1 تا 2 میلیمتر در نوسان است ، اما اگر ذوب شدن یخ ها که در حال وقوع است سرعت بگیرد ، این عدد می تواند تا آخر قرن بیست و یکم به پنجاه سانتیمتر برسد.
تخریب و نابودی انواع گونه های حیات ، یکی دیگر از مسائل مهم در این زمینه می باشد . این تخریب ها دارای اثراتی قابل قیاس با تخریب ناشی از برخورد اجسام بزرگ با سطح زمین می باشد ، آخرین فاجعه ی بزرگ از این دست که از بااهمیت ترین آن ها نیز می باشد حدود شصت و پنج میلیون سال قبل منجر به انقراض نسل دایناسورها گردید .
هنگامی که باستان شناسان در آینده به کاوش دوران یک چهارم هزاره ی اخیر بپردازند ، با چنان گسست بیولوژیکی مواجه خواهند شد که با تمام دگرگونی ها و گسست های بیولوژیک دوران ها ماقبل خود برابری خواهد کرد.آن ها به منابع و ثروت های فسیلی – مانند آن چه تاکنون پیدا کرده اند – دست نخواهند یافت ، بلکه به انبوهی از ساک های پلاستیکی و دیگر زباله هایی از این نوع که توسط انسان ها در طبیعت رها شده است خواهند رسید که البته نتایج آن در تعادل سیستم اکولوژیک کره ی زمین هنوز قابل اندازه گیری نمی باشد .
به این ترتیب جهان آبستن انباشتگی و ترکیبی از خطرات سهمگین است که شدت و حدت هر یک تحت تاثیر مولفه های افزایش جمعیت و رشد وتوسعه ی شهری متغیر می باشد .
در سیر تکامل رفتاری بشر، از انسان شکارچی گرفته تا انسان کشاورز و عاقبت شهروند ، شهرها به عوان نماد تخصص فعالیت های انسانی متجلی گردیده اند . ریچاد راجرز به ارزش افزوده ای که شهرها درزندگی انسان ها دارند اشاره خواهد کرد.از سوی دیگر شهرها ریسک ها وخطرها را به طرزی فزاینده درخودمتمرکز میکنند ، در شهرها و حومه های نابسامان آن هاست که شاهد بدترین و خطرناکترین شرایط زندگی هستیم . تا قرن گذشته شهرها به عنوان مکان های خطرناکی تلقی می گردیده اند . ضریب مرگ و میر در شهرها بیشتر از درصد تولد بوده و شهرها تنها می توانسته اند با جذب جمعیت از بیرون – مناطق روستایی- به حیات خود ادامه دهند . شهرها و سیستم های پشتیبانی آن ها محیط زیست مخصوص به خودشان را به وجودمی آورند ، محیط هایی که بیش از پیش در معرض تهدید قرار دارند .
شهرها مانند تمام ارگانیسم های جمعی در برابر دگرگونی ها آسیب پذیر می باشند . علائم مشخص و آشکاری از فشار و تنش را خیلی زود حس خواهیم کرد ، مثلا در زمینه ی تامین غذا یا آب و دیگر منابع فیزیکی . اما در پس آن ها چیزهای دیگری در کمین اند . در اینجا به یکی دو مورد اشاره می کنیم .
جمعیت بیشتر – در داخل و خارج از شهرها – یعنی : فشار بیشتر بر محیط زیست ، یعنی : پناهندگان بیشتر
در سال 1978 تعداد پناهندگان (شامل تمام افرادی که در اثر فشارها و تبعیضات سیاسی ، قومی ، نژادی یا مذهبی پناهنده شده اند شش میلیون نفر بوده و این رقم در سال 1995 به حدود بیست و دو میلیون نفر رسیده است . این ارقام شامل کسانی که از بلایای طبیعی می گریزند نمی شود ، بعضی از آن ها از مرزها عبور می کنند و تعداددیگری دردرون این مرزها جابجا می شوند ، که بسته به تعریفی که از واژه ی پناهنده وجود داد، تعداد این نوع پناهندگان به تنهایی می تواند از مرز بیست و دو میلیون نفر بگذرد .این شهرها و حومه ی آنها هستند که بیشترین سهم را از تبعات این جریان جمعیت خواهندداشت .
بالا آمدن سطح آب دریاها می تواند باعث ایجاد اختلال در زندگی بسیاری از افرادی که در کرانه ی سواحل و مدخل رودخانه ها زندگی می کنند بشود.این مسئله با طوفانهای سهمگین ، رعد و برق و باران های شدید، خشکسالی و گردبادها که از نتایج تغییرات اقلیمی می باشند ، همراه خوهد بود.
همچنین باید انتظار تغییرات در الگوهای بیماری ها را داشته باشیم .می دانیم که دما و رطوبت بر سیکل زندگی میکروارگانیسم ها از حشرات گرفته تا ویروس ها وباکتریها اثر میگذارد، در نتیجه میکروارگانیسم ها مستقیما سلامت افراد بشر وحیوانات را تهدید می کنند . در حال حاضر شاهد بازگشت قابل توجه بیماری ها وآلودگی هایی هستیم که ویروس های آن ها در برابر داروهای موجود مقاوم شده اند و افرادی که به دلایل دیگری ضعیف شده ند به شدت آسیب پذیر خواهند بود. می بایست مسائل مربوط به زهکشی فاضلاب و تخلیه ی آب های مصرف شده و آلوده را مورد توجه قرار داد. در این زمینه نیز آسیب پذیری شهرها در اثر رشد جمعیت و وجود جمعیت مازاد بر ظرفیت افزایش یافته است .
یکی از نقاط فشار بر شهرها که کمتر ملموس می باشد ، تاثیر نابودی وتخریب گونه های دیگر حیات بر آن هاست . کاهش تنوع حیات ، بر ذخایر مواد غذایی (که شدیدا وابسته به ژنتیک می باشد ) و دارویی(که شدیدا به منابع گیاهی و حیوانی وابسته است ) تاثیر خواهد گذاشت . اما مهمتر از هر چیز ، فواید اکولوژیکی آن است : ما به جنگل ها و گیاهان وابسته ایم ، از سویی برای تولیدخاک و تثبیت آن و از سوی دیگر برای تنظیم و حفظ ذخایر آبی با مراقبت از سفره های برداشت آب ، جمع آوری آب های سطحی و آبخیزداری .و ما به زمین وابسته ایم که بارور شود و مواد آلاینده را دفع کند . به مواذ مغذی نیاز داریم برای بازیافت و دفع زباله ها . هیچ جایگزینی برای این خدمات طبیعی متصور نیست ، خدماتی که بخش های مهمی از سیستم پشتیبانی شهری را تشکیل می دهند. اگر به این خدمات وعوامل دست بزنیم ، هزینه ی ناشی از آن غیر قابل برآورد خواهد بود.
از سویی ، شهرها با مسائل و معضلات درونی خود نیز موجه هستند . ریچارد راجرز به عوامل اصلی آنها اشاره می کند. تقریبا تمام متروپل ها در آغاز شهر بوده اند و تمام شهرها نیز در بتدا روستاهایی بیش نبوده اند . هرچه مجتمع ها و گروههای انسانی بزرگتر می شوند ، به همان نسبت از همبستگی اجتماعی آنها کاسته میشود . شهرهایی مانند لندن که مجموعه ای از دهکده ها با یک مرکز بزرگ بیش نیستند برای زندگی کردن مطوب تر و مطبوعتر هستند تا حومه های پراکنده و قطعه قطعه شده که هر یک تخصیص به نوعی فعالیت دارند و از ابعاد انسانی به دورمی باشند. به حق ، لس آنجس را ناکجاآباد خوانده اند.استالاگیمت های بتنی عظیم ، روح انسان را می خراشد . جالب اینجاست که هنوز بعضی از شهرسازان دررویای ساختن زاغه هایی در شمایل مناطق تفکیک شده تجاری ، نواحی صنعتی ، شهرک های خوابگاهی ، مناطق اختصاص یافته به توزیع و انبار و ..... می باشند ، بدون آن که به آسیب ها و هزینه های اجتماعی ناشی از آن توجه کنند.
گاهی به این مسئله می اندیشم که به سلامت روحی و فکری شهروندان ایجاب می کند که برای حراست ازهمبستگی اجتماعی در حریم شهر وپیش بینی و ممانعت از حمله های خطرناک بیرونی ، به اصول و ساختار شهر بسته برگردیم ، شهر بسته ای که دروازه های آن باید همیشه باز باقی بمانند.
شهرها امروزاز ضربات کشنده ایکه توسط راه ها و جاده ها به آن ها واردمی آید در رنج هستند ، زخم های مهلکی که برای حمل اسباب بازیهای مورد علاقه ما – اتوموبیل – به آن ها وارد شده است . ریچارد راجرز ، ضرورت تعادل میان حمل ونقل عمومی و خصوصی ، نتایج مخرب اولویت بخشی به اتومبیل در پنجاه سال اخیر، طبیعت ودامنه ی وابستگی های ما به آن را تجزیه وتحلیل می کند . تحقیقات صورت گرفته از سوی دولت نشان می دهد که هر سال درانگلستان نوزده میلیون نفر در معرض آسیب های ناشی از آلودگی شدید هوا قرار می گیرند که این خود ناشی از افزایش حمل و نقل و فعالیت های صنعتی می باشد .
انباشتگی و تجمع این معضلات ، مسائل بسیار مهم مدیریتی را به دنبال خواهد داشت . در حال حاضر با نوعی بحران مدیریت مواجه هستیم . غالبا از خود سوال می کنیم که آیا دولت ها میتوانند با بحران مقابله کنند و از شرایط بحرانی خارج گردند / بدون شک حاکمیت ملی دیگر آن معنای گذشته را ندارد . در سطح جهان نوعی جابجایی قدرت در جریان است که از بالا به نهادهای بین المللی وصل می شود تا مسائل جهانی را حل و فصل کنند (هر چند که بیشتر آن ها دارای تجهیزات ، ابزار و امکانات لازم برای حل مسائل نیستند) و از پایین به گروهها و نهادهای محلی و تشکل و جمعیت ها (قدرت های محلی ) گره می خورد و البته به طور مستقیم به شهروندان ، شهروندانی که مستقیما با یکدیگر در سراسر جهان به لطف فناوری اطلاعات در ارتباط هستند .
هنوز در دنیایی زندگی می کنیم که حکومت ها عامل اصلی در تصمیم گیریها هستند .آگاهی عمومی در این زمینه طی ربع قرن اخیر بسیار گسترش یافته است .اما با این وجود تعداد بسیار اندکی به نتیایج قطعی و مورد نیاز رسیده اند . اکثر تغییرات حاصله ، ناشی ازقدم های رو به جلو و کوچکی است که یکی پس از دیگیری برداشته می شود که گاهی با تردیدهای مقطعی نیز همراه است ، سپس گام بلندی است که فرآیند پیشرفت ، آهسته و کند می باشد . همانطور که " لرد کینس " خاطر نشان کرده است درک و پذیرش ایده های نوبسیار ساده تر ار رهاشدن ازافکار کهنه و قدیمی می باشد و آن چه ما کم نداریم ، افکار کهنه و قدیمی است.
بعضی از اصول – که بیشتر اقتصادی هستند – تبدیل به سکه ی رایج شده اند . به عنوان مثال حداقل روی کاغذ توافق شده که هر کس آلوده می کند باید بهای آن را بپردازد . توافق مشابهی بر سر اصول پیشگیرانه وجود دارد ، به این معنی که نه تنها باید مراقب اوضاع باشیم ،
بلکه نباید اجازه دهیم شک و تردیدها مانع از عمل پیشگیرانه در مواقع ضروروی شود. در مورد اصل سومی نیز نوعی توافق ضمنی وجود دارد. ملاحظات زیست محیطی باید درمرکز توجه تصمیم گیری ها در تمام سطوح قرار گیرد .
رعایت و اجرای این اصول باید دولت ها را وادار کند که دست به اقدامهایی بزنند که معنادار ، منطقی ومدلل باشد. از این نقطه نظر وجود یک منبع قدرت ، الزامی است ، همانطور که فشار ازپایین از سوی بخشی از جامعه که آگاه به مسائل باشد و تسلیم توافقات و تصمیمات نخ نما نشود ، ضروری می باشد.
گاهی از من سوال می کنند که آیا خوش بین هستم یا بدبین ؟ خواهم گفت خوش بین هستم ، زیرا به هوش و ذکاوت انسان اعتماد دارم اما در مورد عزم و اراده ی آدم ها بدبین ام ، زیرا شک دارم که عقل و تدبیر تنها کفایت کند . گاهی به یک تلنگر و حتی یک فاجعه نیاز داریم تا توجه مان جلب شود و ما را برای پذیرش تغییرات آماده نماید . فاجعه آغازگر مطلوبی برای هدایت یک سیاست مبتنی بر خرد و احتیاط نیست . اما بدون وجود فاجعه گاهی برایمان دشوار است که قابلیت خود را نسبت به تغییر ارزش های اساسی و خواسته ها و تمایلات خود بسنجیم .